بروم گوشه باغی ونشینم لب گل
بوی گل گیرم وآخربشوم حارس گل
گردهد دست روم خدمت جانانه کنم
همچو سرو قامت ایستاده کنم یاری گل
تا کنون خسته زدوران ریا گشتم من
زاهدان دیدم و هیچ زهد ندیدم چون گل
همه در خرقه آلوده به شهرسردرگم
زین سبب لاف زدند تا که بچینند یک گل
بارالهی گل بی رنگ و ریا را زچه روآوردی
که حریفان دغاخار شوند بر دل گل
فرصتی مانده ازاین عمر گرانمایه ی من
بشوم حامی گل تا که ببویم لب گل
برو آدینه دمی بوی گلی گیر از باغ
که اگر بوی گرفتی بشوی عاشق گل
برچسب:
نویسنده: نیکان سامانی